|
خیلی وقت این تصوریر منو درگیر خودش کرده می خوام نظر شمارو در مورد این عکس برونم .
دوست عزیز از این عکس چی می فهمین به من هم بگین ؟؟؟؟؟ تو بهم بگو + نوشته شده در 0:0 توسط ساده دل(تیام) |
چند سال است، ديوانم پر از شعر است نمييابم مرداب، بوسه بر لبهاي نيلوفر مي زند چرا که مي داند نيلوفر، تنها شريک بي کسي اوست و با تمامي زيبايي هايش، هر لحظه قصه ي عشق را در گوش مرداب، زمزمه مي کند و مرداب اگر هنوز زنده است، اميدش به نيلوفر است... "عاشقي درديست که بي آن نه من نه تو و نه هيچ انساني را که قلبي در سينه داشته باشد ياراي گذر دوران زندگي نيست ، درديست که زيباييش را چه آسان مي توان در نگاه عاشق ديد و نواي اميد بخشش را در تپش قلب او شنيد. » لطيف ترين کلمه لبخند است ... آن را حفظ کن . " شبي از شبها تو به من گفتي كه شب باش " عادت همه چيز را ويران مي کند واي به روزي که چيزي -حتي عشق- عادتمان شود ...عاشق کم است و سخن عاشقانه فراوان گفتن ديگر، دليل عشق نيست وآواز عاشقانه خواندن،دليل عاشق بودن . + نوشته شده در 0:0 توسط ساده دل(تیام) |
اگه تنهایی بده واسه منم هست + نوشته شده در 0:0 توسط ساده دل(تیام) |
+ نوشته شده در 0:0 توسط ساده دل(تیام) |
وقتی پیشم نیستی و دوری اونقدری که نمی بینمت
+ نوشته شده در 0:0 توسط ساده دل(تیام) |
گناهی ندارم ولی قسمت اینه که چشمای کورم به راهت بشینه برای دل من واسه چشم خستم منی که غرور روتو چشمات شکستم سر از کار چشمات کسی در نیاوردکه هر کی تورو خواست یه روزی بد اوردبرای دل من واسه چشم خستم منی که غرور روتو چشمات شکستم واسه من که بر عکس کار زمونه یکی نیست که قدر دلم رو بدونه گناهی ندارم برای دل من واسه چشم خستم منی که غرور روتو چشمات شکستم
+ نوشته شده در 0:0 توسط ساده دل(تیام) |
؟ این پست حذف شد به خاطر برداشت بد بعضی از مهربونا که فکر میکنن ..... خوش باشید هر چی دوست دارین فکر کنین + نوشته شده در 0:0 توسط ساده دل(تیام) |
نیستی و باز خودمو بی تو تصور می کنم + نوشته شده در 0:0 توسط ساده دل(تیام) |
؟ + نوشته شده در 0:0 توسط ساده دل(تیام) |
+ نوشته شده در 0:0 توسط ساده دل(تیام) |
از پیشم برو از پیشم برو بزار تو تنهای خودم بمونم بزار باور کنم که عشق که مرد دیگه زنده نمیشه + نوشته شده در 0:0 توسط ساده دل(تیام) |
؟ + نوشته شده در 11:37 توسط ساده دل(تیام) |
؟ + نوشته شده در 0:0 توسط ساده دل(تیام) |
ميرم با چشماي خيس و قلبي بي گناه اگر روزی مردم ، تابوتم را سیاه کنید ، تا همه بدانند سیاه بخت بودم ، + نوشته شده در 0:0 توسط ساده دل(تیام) |
ای کاش یک درخت .یک سنگ یک پرنده یا هر چیز دیگری بودم اما انسان نبودم درختها سنگها پرندگان همه آزادند همه از قید من ما یی رهایند کسی توبیخشان
نمی کند کسی سرزنششان نمیکند برای یک لقمه نان دروغ نمی گویند قسم بچه شان
را نمی خورند که هزارتومن بیشتر سر همنوعشان کلاه بگذارند از سر ریا پیشانی
داغ نمی کنند عاشق میشن پاک ساده عشقشان عشق افلاطونیست دلشان دریایی اما ما چه ؟
نمی دانیم کی هستیم کجاییم کجا می رویم عشقمان حساب کتاب است تا ضرر نکنیم
هر جا پیمانه سنگین تر باشد عاشق می شویم هر جاکه نفعی نداشته باشیم ........ عشق کیلویی چند
+ نوشته شده در 0:0 توسط ساده دل(تیام) |
و تو عروسک گردان عروسکی هستی + نوشته شده در 21:26 توسط ساده دل(تیام) |
وایسا دونیا ویسا دونیا ............ اره من می خوام پیاده شم چه خوب مگه سلطان مشکی پوش دگه امیدی ندارم دیگه عشقی ندارم دیگه نمی تونم برای کسی لالا یی بخونم که خوابش ببره اره همچیز تموم شد همینجا همین امروز تموم تموم دیگه برام هیچ اهمیتی نداره کی بودم چی شدم خودم خواستم خودم گفتم می خوام جدا شم خودم گفتم که می خوام راحت شم از این ..........؟؟ می خوام از اول شروع کنم از اول اول از جایی که هیچ کس منو نشناسه حتی خودم دیگه نمی خوام بدونم که کی بودم می خوام با تمام خاطرات تلخ شیرینت برم برم بزنم به جاده پس ای خدا کمکم کن کمکم کن + نوشته شده در 10:47 توسط ساده دل(تیام) |
زمان های قديم٬ وقتی هنوز راه بشر به زمين باز نشده بود. فضيلت ها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند. ذکاوت گفت بياييد بازی کنيم. مثل قايم باشک! ديوانگی فرياد زد: آره قبوله من چشم می زارم! چون کسی نمی خواست دنبال ديوانگی بگردد٬ همه قبول کردند. ديوانگی چشم هايش را بست و شروع به شمردن کرد: يک٬ ... دو٬ ... سه٬ ... ! همه به دنبال جايی بودند که قايم بشوند. نظافت خودش را به شاخ ماه آويزان کرد. خيانت خودش را داخل انبوهی از زباله ها مخفی کرد. اصالت به ميان ابر ها رفت. هوس به مرکز زمين راه افتاد. دروغ که می گفت به اعماق کوير خواهد رفت٬ به اعماق دريا رفت. طعم داخل يک سيب سرخ قرار گرفت. حسادت هم رفت داخل يک چاه عميق. آرام آرام همه قايم شده بودند و ديوانگی همچنان می شمرد: هفتادو سه٬ هفتادو چهار٬ ... اما عشق هنوز معطل بود و نمی دانست به کجا برود. تعجبی هم ندارد. قايم کردن عشق خيلی سخت است. ديوانگی داشت به عدد ۱۰۰ نزديک می شد٬ که عشق رفت وسط يک دسته گل رز آرام نشت. ديوانگی فرياد زد: دارم ميام. دارم ميام ... همان اول کار تنبلی را ديد. تنبلی اصلا تلاش نکرده بود تا قايم شود. بعد هم نظافت را يافت. خلاصه نوبت به ديگران رسيد. اما از عشق خبری نبود. ديوانگی ديگر خسته شده بود که حسادت حسوديش گرفت و آرام در گوش او گفت: عشق در آن سوی گل رز مخفی شده است. ديوانگی با هيجان زيادی يک شاخه گل از درخت کند و آن را با تمام قدرت داخل گل های رز فرو برد. صدای ناله ای بلند شد. عشق از داخل شاخه ها بيرون آمد٬ دست هايش را جلوی صورتش گرفته بود و از بين انگشتانش خون می ريخت. شاخهء درخت٬ چشمان عشق را کور کرده بود. ديوانگی که خيلی ترسيده بود با شرمندگی گفت حالا من چی کار کنم؟ چگونه می توانم جبران کنم؟ عشق جواب داد: مهم نيست دوست من٬ تو ديگه نميتونی کاری بکنی٬ فقط ازت خواهش می کنم از اين به بعد يار من باش. همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم. و از همان روز تا هميشه عشق و ديوانگی همراه يکديگر به احساس تمام آدم های عاشق سرک می کشند ...
«بايد برم» براي تو فقط يه حرف ساده بود
+ نوشته شده در 21:20 توسط ساده دل(تیام) |
خدا حافظ ........... تو با اون نگاه گرمت ، توی قلب من نشستی تو یه احساس قشنگی تو خود آرزو هستی
دوست داشتم برای یک با در زیر باران با تو باشم و تو را حس کنم اما .؟
دوست دارم با تمام وجود هرگز نمي گيرد كسي در قلب من جاي تو را
قسم به اون خدایی که می پرستی
دوست دارم
+ نوشته شده در 14:24 توسط ساده دل(تیام) |
دوباره نمی خوام چشای خیسمو کسی ببینه یه عمره حال و روزه من همینه کسی به پایه گریه هام نمیشینه
عشق يعني غصه و دلواپسي عشق يعني بي کسي در بي کسي
عشق يعني از بدي عاري شدن
اشک از چشم دلت جاري شدن
+ نوشته شده در 13:26 توسط ساده دل(تیام) |
+ نوشته شده در 13:15 توسط ساده دل(تیام) |
های سردنذار باور کنم تنهای تنهام نمی خوام با کسی غیر از تو باشم می خوام از خوابی که لحظش حصاره برای دیدن روی تو پاشم اگه تو باشی و دنیا نباشه میشه با تو همه دنیا رو حس کرد اگه دنیا بیاد و تو نباشی دلم دغ می کنه با این همه درد تمومه زندگیمو زیر و رو کن که بی تو دلخوشی هامم گناهه خودت باش و منو دیوانگی هام فقط با تو دل من رو به راهه بذار باور کنم اینو که با عشق حقیقت میشه تو افسانه باشه میشه افسانه هارو زندگی کرد اگه حق با منه دیوانه باشه + نوشته شده در 16:37 توسط ساده دل(تیام) |
+ نوشته شده در 10:40 توسط ساده دل(تیام) |
می خواهم با تو سخن بگویم با تو و چشمان تو....... می خواهم برایت بگویماز روزهایی که خورشید از آسمان روز و ماه و ستارگان از آسمان شب هجرت کردندآرزو دارم صدایم را به قلب تو برسانم....دلم می خواهد از بی رحمی تقدیر و بی پناهی امبرایت بنویسم....از آرزوهایی که بر دلم سنگینی می کنداز قصه آشفتگی زندگی که بی تو دارم کاش می دانستی چقدر دلم برای تنگ شده برای چشمانت که زیبا ترین چشمان دنیاست و دستهايت که مهربان ترین پناه دنیاست در تمام لحظات تنهایی ام بارها و بارها نامت را زمزمه کردم و می کنم اماسکوت و سکوتو باز هم سکوت تنها پاسخ من است تو می دانی چقدر سخت است هزاران حرف در دل داشتن اما گوشی شنوا نیافتن ای کاش می دانستی که حسرت یک لحظه تو رو داشتن در قلبم مانده است و پس از تو تمام خوشی نیز به فراموشی سپرده شده است.. تو رفتی ...بی صدا و آرام با یک لبخند مثل ابر ازآسمان اما هیچ کس غم پنهانی مرا حس نکرد هیچ کس از پشت خند ه های تلخ من دیدگان بارانی ام را ندید...... هیچ کس ندانست یا نخواست بفهمد که در قلبم غمی به عظمت کوه زاگرس نهفته است تنها آرزویم اینست که یکبار دیگر ببینمت تنها معنای زندگی ام تو هستی بی تو زندگی هیچ معنایی ندارد دور از تو بی تو جسم و روحی خسته دارم پاهایم رفیق راهم نیستند چشمهایم جرات دیدن ندارند از بس انتظار را تجربه کرده ام خسته شده ام انتظار فرا رسیدن سحر گاهی که تو همراه با آن طلوع کنی انتظار کشیدن را تو به من یاد دادی با تو سخن می گویم با تو و چشمان تو بی تو زیستن چه دشوار است و تو چه آسان و چه آرام و چه غریبانه پر کشیدی ای کاش تو بودی من نبودم + نوشته شده در 15:11 توسط ساده دل(تیام) |
نمی دانم چگونه به تو بگویم دوستت دارم... نه از آن دوست داشتن
ها که همیشه به هم می گوییم... نه... دوست داشتنی دیگر...
با اینکه این نامه را برای تو می نویسم یلدا ...
اما باز هم ترسی مبهم وجودم را به تسخیر خود در آورده است...
نمی دانم... از گفتن حرف های دلم می ترسم...از عکس العمل
تو که همه ی زندگی من را مثل کف دستت می دانی می ترسم
یلدا... می ترسم که وقتی فهمیدی بروی و مرا برای همیشه
تنها بگذاری... تو برای من... اینهمه مدت... فقط یک ستاره بودی...
ستاره ای که با او حرف میزدم... برایش درد دل می کردم... برایش
می خندیدم..می گریستم... و بدون هیچ ترسی و با اطمینان کامل
حرفهای دلم را برایش باز گو
می کردم... تو برایم ستاره ای بودی که همیشه فقط باید از دور
به تو نگاه می کردم و با تو حرف می زدم و درد دل می کردم...
هیچ گاه نشد که گرمی دستهایت را در دستهایم احساس کنم...
|